جزیره...

جمع کرده ام!قطره قطره!تمام نگاه هایت راکه ازمن گرفتی.روزنامه هاتیترکرده اند:کشف غریبانه ی یک جزیره..

به یک عدد طناب_ ترجیحا_ از طرف تو نیازمندم!
تازگیا فهمیدم بزرگترین و مزخرفترین مشکل زندگیم اینه که توی یه برهه ای از زمان گیر میکنم و هرچقد دست و پا میزنم،بازم نمیتونم خودمو ازتوش بیرون بکشم.

ینی معضلیه واسه خودش...........

[ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 ] [ 0:53 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
سلام خوب همیشگی!
یهویی دستم خورده بود به پخش اهنگ گوشیم و باز یهویی ازگوشیم صدا اومده بود که:

"کناره هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه..."

وشنیدن همین یه اهنگ کافی بود که بعد مدت ها بهش اس ام اس بدم و بگم:

ـ  "چقد خوبه که بدونی...

یکی...

یه جایی...

یه اهنگی و فقط داره به یاد تو گوش میده!!!"

چن دقیقه بیشتر نمیگذشت که جواب داد:

ـ " ریحانه مثه اهنگ کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه،منو تو انقـــــــــــــــد خاطره داریم که گویی قد یک قرنه....!!!"

و من.....:))))))

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 0:25 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
باران به دادم رسید وگرنه چیزی نمانده بود تا انفجار درونم....
بارون میاد.ساعت 1 نصفه شبه.رفتم رو پشت بوم و رو تخت نشستم.صورتمو گرفتم روبه اسمون و بارون تند و تند میخوره به صورتم.قلبم میسوزه.داره اتیش میگیره.پایین همه خوابن ولی من انقدر سوزش درونم زیاد بود که تنها چاره ی ارامشمو یکم اب دیدم که شاید با بارش بارون یکم از شعله های درونم کم شه.

اس ام اس میاد که به "ا.ح"گفتم.

قلبم دیگه شده اتشفشان.پامیشم زیربارون راه میرم.ازش دلیل میخوام که یه چیزی شبیه اینو میگه:اخه میخواستم  یه روزی در جواب کارم همه بگن چون ریحانه نخواست.

سرم گر میگیره.دلم میخواد بلند جیغ بزنم.نمیشه...دادوفریادام تبدیل میشن به شعله های جدید.بهش میگم:...منم هم درد داشتم هم دل..ولی...........

عصبی شدم.بهش میگم منم میزنم زیر حرفم.میگه غلط میکنی ...اما من تصمیمه مو گرفتم.باید بچشه حس الانمو...

میگه اتیش به پا میکنم.اما منم لجبازم.اونقدری که بتونم اگه اون یه کبریت زد من از لجبازیم نفت بریزم و باعث انفجار خیلی بزرگی بشم!!!....

یاد اون خواب میفتم.خیلی وقت بود که میخواستم بهش بگم ولی زمانش درست همین حالا بود.بهش میگم که به هرکی ازاین توجها نمیشه.قدربودن!

دستام یخ زده.حالا دیگه خیلی سخت شده که بتونم اس ام اس بدم!

ساعت 3 شبه.اس میدم و یسره زیر لب میگم:خدایا..خدایا...

اس میده که ازت ناراحت میشم.دلم میشکنه..دیوونه میشم!گوشی دیگه لمس انگشتام و حس نمیکنه.بعداز اینکه دستامو ها میکنم تاگرم شه، بهش میگم:میشی مثه الان من.

بارون شدتش کمتر شده.روسریم خیسه خیسه.درش میارم.پرتش میکنم روتخت.کلیپس و ازموهام درمیارمو میذارم که موهام بازباشه.یه باد خشک و خنک وسردی موهامو میزنه توصورتم.حوصله ی بحث ندارم.هیچ کدوم ازحرفاشو نمیتونم قبول کنم.شده توجیه.توجیه کارای اشتباه...

ازدستش ناراحتم،عصبیم،غصه دارم.داغونم حتی...!بدنم سر شده.دیگه نه سردیه هوارو حس میکنه و نه ریزش تند بارونو!

هنوز درونم داره میسوزه ولی ارومم.دوباره موهامو جمع میکنم وروسری و از سر تخت برمیدارم.اروم میرم پایین.دستگیره ی درو که میکشم صدای مامانم میاد که:ریحانه تویی؟.میگم:اره.میگه :کجابودی؟.میگم:پایین بودم درس میخوندم(هه...چه درسیم میخوندم).میگه:باشه...شب بخیر.

سریع میرم تواتاقم که نبینه مثه موش ابکشیده شدم.فقط بولیزمو عوض میکنم و یه حوله میبندم به موهام که سرمانخورم...ولی پس چرا انقد گلوم میسوزه؟؟؟...

پ.ن1:اینهم از لحظات سپری شده  دیشب ما.

پ.ن2:مثله کبوترم...که سنگ ادما...شکسته بالمو(مرتضی پاشایی)

پ.ن3:* من اگر عاشقانه مینویسم..

          نه عاشقم..

          نه معشوقه کسی...

          فقط مینوسم تا"عشق" یاد قلبم بماند...........
[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 0:9 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
هرسال تو این لحظه ها حالم همینه!...انگار که غرق یه حس اضطرابم...
خدایا!کمک...کمک کن که سال بعد این موقع ها شاد باشم!

 

خدایا!کمک...کمک کن که شرایط زندگیم جوری پیش رفته باشه که خنده رولبام بنشونه!

 

خدایا!کمک...کمک کن که ادمایی که دوسشون دارم سال بعدم کنارم باشن!

 

خدایا!کمک...کمک کن ادمای به ظاهر دوست اطرافمو پر نکن!

 

خدایا!کمک...کمک کن ادمای بی ارزش زندگیم سال بعد حتی مسیرشون بهم نخوره!

 

خدایا!کمک...کمک کن پای یه ادمایی تا عمر دارم توزندگیم بازنشه.

 

خدایا!کمک...کمک کن توسال جدید ازاین سردرگمیای اذاردهنده خلاص شم.

 

خدایا!کمک...کمک کن هرچه زودتر وعده هایی که بهم دادی محقق بشه!

 

خدایا!کمک...کمک کن که امسالم بتونم مثه سال قبل که همه ی اطرافیانمو بخشیدم،دمه سال تحویل ازشون بگذرم و یکم اروم شم!

 

خدایا!کمک...کمک کن و بخاطر همه ی بخشش هام،توام منوببخش!

 

خدایا!کمک...کمک کن دلم اروم بگیره وازهمه ی این حسای ناجور که سراغم میاد خلاص شم!

 

خدایا!کمک...کمک کن ادمایی که دوسشون دارم خوشبخت و عاقبت بخیر شن!

 

خدایا!کمک...کمک کن که راه زندگیشو درست انتخاب کنه وراهی که توهواشو داری وباعث لبخندت میشه رو پیش بگیره.

 

خدایا!کمک...کمک کن بخاطر خودخواهی های خودم بهشون ضربه نزنم.

 

خدایا!کمک...کمک کن ب حق همه ی صبرایی که کردم،به حق همه ی بغضایی که کردم،به حق همه ی اشکایی که ریختم وبه حق همه ی سختیایی که فقط به امید وعده ی تو تحملشون کردم...خدایا...بهم یه نتیجه ی خوب بده!

 

خدایا!کمک...کمک کن من حتی تو دانشگاهم بااون یه جاباشم وخدایا...ازم نگیرش!

 

خدایا!کمک...کمک کن حتی به همه ی کسایی که غصه تو دلم اوردن و دلم و شکستن!

 

خدایا!کمک...کمک کن بهم که شرایط زندگی منو جایی نبره که دلم نمیخواسته و ازش فراری بودم!

 

خدایا!کمک...کمک کن بین تعارض ها گیرنکنم.یا اگه گیرکردم،بین تعارض های گرایش _گرایش باشه،نه اجتناب _ اجتناب!

 

خدایا!کمک...کمک کن غم و غصه تو دل ادمای باارزش زندگیم جاخوش نکنه.

 

خدایا!کمک...کمک کن که من هیچ وقت ناراحتیای ادمای دوست داشتنیه زندگیمو نبینم.یا حداقل این قدرت و که ازتوچشماشون ناراحتیاشون و ببینم وازم بگیر.

 

خدایا!کمک...کمک کن وپناهگاهشون باش.

 

خدایا!کمک...کمک کن که تو دلش بجای عشق من،نفرت پرشه!خدایا...نمیخوام دوستم داشته باشه...نمیخوام اذیت شه و ضربه ببینه!کمک..

 

خدایا!کمک...کمک کن بشم ریحانه ی سابق...

 

خدایا!کمک...کمک کن خود قبلم و پیداکنم.میون یه ادمایی خودمو  خیلی وقته که گم کردم!فک کنم دیگه وقتشه که منو یاد خودم بیاری...

 

و..........

 

سقف اتاقم پرشده است.دارم دنبال جای خالی میگردم برای نوشتن بقیه شان.

این هارا میبینی؟شب ها قبل خواب جان میگیرند و پرنور میشوند و باعث میشوند یادم نرود که کدام هارانوشتم و کدام هاراجاگذاشته ام...یاداوری میکنند که دوستشان جانماند از قافله!

خدایا!!!خدایااااااا...ببین چقــــــــــــدر صدایت کردم:خدایا!

دست به دامنت شده ام دوباره...

 

پ.ن1:اینا فقط یک سوم خواسته هایی بود که قراره دمه سال تحویل ازخدابخوام.

 

پ.ن2: تنها زمان سال که هم خوبه حالت

هم باخودت درگیر حس دردی عیده

کاری ندارم عید برمیگردی یانه

توهرزمان سال که برگردی عیده

هفت سین امسال و کنار اینه چیدم

تا لحظه لحظه جای خالیتو ببینم

تقویم امسالم تموم شد بسه برگرد

تنها محاله پای این سفره بشینم!

حوای خوبم چیدن یک سیب که هیچ

من پشت ردت تو دل اتیش میرم

حس میکنم ادم به دنیا اومدم تا

این سیب و از دستای تو عیدی بگیرم...

*مهدی یراحی*

 

پ.ن3:سال قبل خیلی سختی کشیدم...خییییلییییی...برام دعاکنید که خدا دست رد به سینه ی ادمای خوب نمیزنه!

 

پ.ن4:امیدوارم سال خوب و خوش و پربرکتی داشته باشید و خوشیا ازدرو دیوار بریزه تو خونتون...

 

92 هم گذشت..........................

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 14:2 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
"عصا"بودنم نمک نداشت!
تصمیم گرفته ام کمی بیشتر حواسم به بذل و بخشش هایم باشد!

تصمیم گرفته ام از این به بعد ادم هارا غربال کنم برای ببخشش...

تصمیم گرفته ام حیوانات زندگیم را نبخشم...

اگر بخشیدم گربه ها را نبخشم!

یا حتی فقط گربه های کور را نبخشم!

اره...

تصمیم گرفته ام "تو" را نبخشم!

ای گربه ی کور زندگیه من که "عصایت" بودم...

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 0:19 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
اگر تو دانایی من نابغه ام!
ابن سینا در 18 سالگی علمی نبود که نداند ...

ومن...

18 ساله ام و حتی یک علم نیست که کامل بدانم!

اما در عوض چیزهایی را میدانم که باید بدانم.

میدانم دنیا انقدر بزرگ نیست که من درونش جا گیرم وانقدر کوچک نیست که هرجا که دلم میخواهد بروم...

من برای این دنیای کوچک بی نهایت ساخته نشده ام!

[ جمعه هجدهم بهمن 1392 ] [ 12:7 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
همه ی مِهری ها یک مُهر برپیشانیشان نخورده است...

ما دختران متولد مهر هیچ کداممان شبیه هم نیستیم.من هیچ وقت از ته دل عاشق نشده ام.هیچ وقت نتوانسته ام کسی را ازخودم بیشتر دوست بدارم.اگر بخواهم خیلی هنر کنم کسانی را اندازه ی خودم دوست دارم نه بیشتر.من هیچ وقت عاشق ماه تولدم نبوده ام.خش خش برگ های پاییزی را دوست نداشتم واز زردو نارنجی شدنه برگ های پاییزی لذت نبرده ام!هیچ وقت مثل بعضی ها در پاییز عاشق نشده ام.باران مرا یاد هیچکس نینداخته که مثلا بهش اس ام اس بدهم که باران امد یادت افتادم!نه،فقط باران دلتنگیم را زیاد میکند اما نمیدانم برای چه کسی یا چه چیزی!هیچ وقت خیلی مهربان نبوده ام.هیچ وقت ساده از کنار اتفاقات زندگیم ردنشده ام.هیچ وقت باوجود انکه تمام تلاش خودم را کرده ام نتوانسته ام ناراحتی هایم را پنهان کنم.هیچ وقت در ژست ادم های خوشحال راگرفتن موفق نبوده ام!

من حتی بلد نیستم به یک بچه محبت کنم!بلد نیستم ابراز احساسات کنم وبه پدرومادرم بگویم که چقد برایم عزیزند و دوست داشتنی.بلد نیستم وقتی برایشان نگرانم به انهابگویم.هیچ وقت نتوانسته ام وقتی برادرم خوشحال نیست بروم و بوسش کنم و بگویم که میگذره بابااا.بخواهم خیلی محبت کنم اخر شب ها که هردو روی تخت هایمان هستیم فقط یک اس ام اس غصه نخور میدهم!هیچ وقت نشده که کنارش بنشینم و تجربه های عاطفی را در اختیارش بگذارم تا اشتباهات مرا تکرار نکند.بلد نیستم وقتی عصبانی است ارامش کنم.من حتی بلد نیستم در مواقع عصبانیت از خانواده ام به عنوان پاک کن استفاده نکنم!من هنوز یاد نگرفته ام که اگر از دست کسی ناراحتم،عصبانیتم را سرهمان خالی کنم نه فرد بی گناه دیگر!

من بلد نیستم نفرتم به افراد را پشت چشم هایم قایم کنم!بلد نیستم فراموشکار باشم.قادر نیستم اتفاقات ناخوشایند زندگیم را فراموش کنم!یاد نگرفته ام جاهایی که باادم ها یک رو بودم و انها بامن زیرو رو بودن را از یاد ببرم!من حتی بلد نیستم ادم هارا نبخشم!!!نمیتوانم وقتی کسی کنارم اشک میریزد و ناراحت است به او بگویم که ناراحتیت اذیتم میکنه و بجاش لبخند نزنم!

من هیچ وقت خیلی زرنگ نبوده ام.خیلی شجاع نبوده ام.من فقط زیادی ساده بوده ام.زیادی دلسوزی کرده ام...زیادی بخشیده ام حتی!زیادی حق را دیده ام.زیادی بیشتر از سنم فهمیده ام.زیادی بعضی هارا برای خودم مهم کردم!زیادی و زودتر از همسن و سالهایم بدو خوبم را فهمیدم.خیلی زود وارد بازی ادم بزرگ هاشدم.زیادی دشمن داشتم.خیلی محرم اسرار شدم.زیادی از اعتماد مردم سواستفاده نکردم!!!زیادی قلبم بدون لکه های سیاه بود.زیادی تلخ نبودم...زیادی شیرین بودم و دلشان را زدم!زیادی به مذاقشان خوش امدم.زیادی اینه نبودم.زیادی حرکاتشان را تلافی نکردم!من فقط مشکلم اینجا بود که زیادی انسان بودم...!

خیلی ادم خوبی نبوده ام ولی انسان بوده ام چون به همه فرصت جبران اشتباه داده ام.چون ناراحتی های اطرافیانم برایم مهم بوده است!انسان بودم و انسان خواهم ماند.هرچند اگر گاهی انسانیت فراموش شود...من منم!متولد ماه مهری که شبیه هیچ کدام از متولدین ماه مهر نبوده است...همین!

[ سه شنبه یکم بهمن 1392 ] [ 14:11 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
*مادرم فاطمه امد به سرم یاریم کردوصدازد:...پسرم...*

امشب از ان شب هایی است که بغض دارم ولی اشک...ندارم!ازان دست شب هایی که باید روی تختم دراز بکشم و گلویم را ماساژدهم...ازبس که دردناک است این بغض لعنتی!

نشون به این نشونه        صدای نقاره خونه

منو به تو میرسونه           ببین دلم خونه...


[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 0:21 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
پیاز ها همیشه اشک درمیاورند!
داره پیاز سرخ میکنه!

بوش همه جاروبرداشته.میام تو اشپزخونه!

داره گریه میکنه و پیازارو هم میزنه!

اشک...اشک...اشک...

هیچی نمیگم.میرم تواتاقم!

گوشیش زنگ میزنه!

جواب میده!

باهم گریه میکنن!

دوباره اشک...اشک...اشک...

هیچی نمیگم!

روتختم میشینم!

زیارت عاشورامیخونم.100تا صلوات میفرستم!

دراز میکشم و هندزفری ومیذارم توگوشم که sms اش میاد:

تو به هیچی فک نکن!کسی که میخواد یه خانوم دکتر خوب تو رشته ی خودش بشه که فکرشو درگیر این چیزا نمیکنه!من فک کردم به کجا رسیدم؟؟؟باشه خاله جون؟؟؟............

جوابشومیدم!

خدایااااا...اشکام!


[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 22:19 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
هوس خوردن یک جعبه خرمای گردویی را دارم!
نذر کرده ام اگر از یادم بروی،به تعداد سال های تولدت شمع های مشکی روشن کنم و یک جعبه خرمارابخورم...تنهای تنها!

[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 14:17 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
"خودت فهمیدی معنایش را..."
وقتی جلوی آینه بودم واز قسمت شمال غربیه صورتم تا جنوب شرقیه ان را وارسی میکردم، پاورچین پاورچین امدو از پشت دستانش را دور گردنم حلقه کرد.بعد که ازتو اینه نگاهش کردم،خندیدو گردنم را بوسید...واین چنین من تمام قندهای دلم را برایش اب کردم ولی فقط توانستم برایش یک "چشمک" بزنم...

[ جمعه هشتم آذر 1392 ] [ 14:58 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
باتو حتی میشود پرواز کرد!

 

از دستم شاکی نشو!ازم گلگی نکن!هی نگو منو فراموش کردی.اس ام اس نده و خاطره هامون و یاداوری نکن.از خوشیا و شادیامون حرف نزن!حتی از مشکلاتی که پیشه رومون بودوباهم چقد خوب حلش میکردیمم چیزی نگو!هی شیطونیامو لیست نکن و یادم نیار!نذار اون روزا جون بگیرن!نه اینکه خوب نباشنا!نه...اتفاقا خیـــــــلیم خوبن!فقط مشکل اینه که میترسم دلم بگیره و ببینم چقد با ریحانه ی چند سال قبل فرق کردم!میترسم اون ریحانه رو نشناسم!

شب احیا فهمیدم از دستم ناراحت شدی!نمیدونستم تو ام اونجایی و منو میبینی وگرنه پامو اونجا نمیذاشتم که حتی 1 درصد بخوام ناراحتت کنم!یادته تنها اومدم و سرجمع نشستنم تو مسجد یه ربم طول نکشید؟به خیال خودم رفته بودم یه جای دنج که کسی نبیندم و اون بغض لامصبو یه جوری خالی کنم!اما تو منو دیدی و اومدی جلو و هی ازم میپرسیدی اخه ریحانه بگو چی شده؟نگفتم...ولی چقد خوشحال بودم که توهستی!چقد دلم میخواس یه شونه باشه که سرمو بذارم روش و فقط اشک بریزم!ولی...ولی یه وقتایی شرایط اونجوری که باید پیش نمیره!بذار واست بشکافم.ببین مثلا شاید تو یه مقطعی از زمان حس کنی یکی حرفاتو میفهمه ولی همین که اون زمان میگذره حس کنی که نه ممکنه که نفهمه!ینی شرایط کلا زیرو رو میشه!با اینکه اون فرد همون فرده ولی شرایط همون شرایط نیست!

میخواستم بگم ولی کلمات ،احساساتو محدود میکردن!واسه همین ترجیح دادم حرفی نزنم!

چی میگی؟فراموشی؟اونم تو؟خوبی ؟؟؟هی الکی به این و اون حسودی نکن که چرا واسه فلانی پست نوشتی و من هیچ جایی تو وبت ندارم!!!اخه عزیزم تو ازاون وب خصوصیه ی من باخبری که اینجوری حرف میزنی؟؟؟

تو خوبی...خیلیم خوبی!

همیشه هستی بی انکه باشی!!!میفهمی که چی میگم؟:)

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 21:32 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
دستمو بگیر!کربلا ببر...

من مثه بقیه نیستم!پاکم نیستم.از این ادمایی که تکون میخورن و هرکاری که میخوان انجام بدن اسم تورو به زبون میارن نیستم!ازاینایی نیستم که  یسره میرن تو هیئتا و سینه میزنن.حتی از ایناییم نیستم 365 روز سال پیشوازشون عزاداریه و تصویر زمینه ی گوشیشون کربلا یا یه چیزی تو این مایه ها!

من از ایناییم که فقط محرما دنبال عکس حرم و کربلام واسه تصویر زمینم.ازایناییم که فقط محرما دنبال دانلود عزاداریم!من اینم!همین ادمی که شاید به ظاهر فقط محرما به یادت باشه و بقیه ی سال فراموشت کرده باشه!اما خودت از همه بهتر میدونی که اینا فقط ظاهره!توازهمه بهتر میدونی که چقدر به یادتم و چقدر برام عزیزی!تو که میدونی،تو وقتایی که پراز دردمو پر از دلگیری...نذرام واسه اروم شدن دلم نذراییه که به مادرت خانوم حضرت زهرا میکنم!میدونی که ارادتم به قمر بنی هاشم چقدر زیاده و چقدر دوست داشتنی...!

اره...من بد!من گناهکار.من یه ادم بی اراده!اما...اما همه ی اینا به کنار...دوستت که دارم؟ها؟دوستت که دارم نه؟جوابمو بده.تو که اینو بهتر از همه میدونی!

اقاجونم!اینجا دیگه میخوام پای مادرتو وسط بکشم!میخوام گوشه ی چادرشو بگیرم و بهش بگم:

خانوم!

چشماموبستم و دستامو دراز کردم به سمتت.دستام فقط به یه چیز نیاز داره و اونم دستای توئه!نمیخوام وقتی چشمامو باز میکنم ببینم هنوز اینجام!میخوام چشمامو باز کنم و خودم فقط یه جاببینم و اونم بین الحرمینه!چشمامو باز کنم و ببینم دستامو گرفتی و باخودت بردی به کربلا.من که میدونم توام بین اون عزادارایی!نذار وقتی چشمامو باز میکنم،ببینم چهارزانو روزمین نشستم و دستای خالیم...که درازه!!!

التماس دعا!

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 13:7 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
بدون خاطره به چه مانم؟ به زنبور بی عسل!!!

جای شما خالی چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که خدا چه توانایی هایی به من عطاکرده است!خلاصه هرچه تواناییه بالقوه داشتم در ذهنم گنجاندم!

1ـ صدا       2ـتئاتر    3ـ ورزش

اسم اولی را نیاور که دلم خون است.(اخه خدایا خداااااییییییییش بهتر از این استعداد نبود؟)نکته ی داخل پرانتز گوشه ای از حرفایمان بود!یادش بخیر!اصن من از زمانی به این استعداد پی بردم که 6 سال بیشتر نداشتم و معلم سرودمان ریحانه ریحانه از دهانش نمی افتاد و زحمت خواندن و ریتم دادن به همه ی شعرها وظیفه ی من بود!سنم بیشتر شد و اقای فلانی به دبستان امد تا تست صدا بگیرد.خلاصه من را نفر اول انتخاب کردو تک خوانی را به من واگذار!5 سال دبستان به همین منوال سپری شدو هرچه مسابقات درون شهری و چه میدانم برون مرزی بود،تک خوانش من میشدم و همیشه نفر اول!اصن یک جورایی انگار جایگاه تک خوانی مال پدرم بود وبقیه ی جغله هاهم باور کرده بودندو هیچ چشم داشتی به مال پدرم نداشتند!چند باری هم از این موسسات و کانون های پرورش فکری پیشنهادهایی داشتم وفقط چندتایی را پذیرفتم و به بقیه پشت پازدم ـ ینی الان جو بازیگری منوگرفته ـ!!!!نفهمی تا چه حد؟؟؟بعد هربار خواندنم تعریف هاوتمجید هاشروع میشدو من هی عرق شرم را از روی پیشانی میچکاندم!یک بار هم ان یکی اقای فلانی چقدر با مامانم صحبت کرد که اگه میشه ریحانه خانوم تک خوان سرودای من بشه وهی تعریف کرد که اخه صداش حزن خاصی داره و دوباره قضیه ی اون عرقه شرمه تکرار شد!

این توانایی ما که به زمین گرم خورد.برویم سره ان یکی!

یاد این یکی استعداد که میفتم فقط دلم میخواهد یک دیوار بتنی را بجوم!

قضیه ی تئاتر هم درست مثه قبلی از پیش دبستانیه من نشئت گرفت!اصن اقا ما یه وضعی داشتیم تو ابتدایی!یادمه تو هرجلسه ای که برگزار میشد ، یه طرف دعوا و بحثا من بودم!همیشه مادرا سره این اولیای بدبخت خراب بودن که:چرا همش ریحانه؟؟؟بچه ی مام دل داره بخدا!!!یکی نبود بگه اخه تو برو به بچت یاد بده که بجای استین از دستمال برای پاک کردن دماغش استفاده کنه بعد بیا اینجا مدعیه استعداد حروم شده ی بچت به وسیله ی من شو!از حق که نگذریم بدهم نمیگفتنا!داشتیم باخانواده جشن شکوفه ها و تکلیف و فارق و التحصیلی سال پنجم و...رومیدیدم که اول برنامه مجری میگفت:از خانم ریحانه.ی دعوت میکنیم که بیاد قران بخونه.مام خیلی سنگین و رنگین وبا یه غروری که انگار 10 تابادیگارد دارن همراهیم میکنن و دارم واسه سران مملکت قران میخونم میرفتیم روسن!هنوز صدق الله و نگفته بودم و پام به پایین نرسیده بود که یه اسم اشنا میشنیدم به منظور خواندن دکلمه!اقا همین تموم میشدو روپله ها واسه پایین اومدن بودم که اون خانومه چادر سرم میکردو 2 تا گل میچسبوند روسرم و میگف:بدوبرو توصف واستا واسه سرود!بعد تامیومدم چادر و درارم و یه نفسی تازه کنم خانوم فلانی یه لباس دسم میداد که بدو نوبت تئاتره!اصن وضعی...!همه ی فیلم ریحانست و الان درواقع فیلم خصوصیه من درخانه های ان یکی هاپخش است!حالا ازش استفاده ی ابزاری نکنن خوبه!!!یک بارهم یادم است یه جا مسابقه ی تئاتر بودو من نقشم که تمام شد،داورها ریختن سرم و بوسه بارانم کردندو کلی مدیرمان ذوق مرگ شد!

ان یکی توانایی برمیگردد به زمانی که چهارم ابتدایی بودم وبارشته ای به نام ووشو اشناشدم!1 سال بیشتر نرفته بودم که کل باشگاه را نام دختری پر کرد به نام ریحانه!اصن شده بودم یه الگو خیره سرم!کلی هم فلان استاد از نامم استفاده میکردو هر بچه ای برای ثبت نام می امد ومرا مثال میزدو بادی به قبقبش می انداخت و هی پز میداد که سنی نداره ها ولی ماشالله کلی مدال داره!مرا شاهکار خود معرفی میکردو هی پتک ترگ میشدم برای ان یکی ها!3 مصاحبه ی روزنامه ای داشتم،5 بار تلویزیون نشانم دادند مثلا به عنوان ووشوکار برجسته مصاحبه ی رادیویی و..!دوم راهنمایی بودم که یک باشگاه به من دادند و من شدم استاد و دانشجوها شدند هنرجو:) تازه کلیم ازم حساب میبردن اسکلا!در المپیادها رتبه دار میشدم و مدال های رنگارنگ از انه من میشد! ـ ینی یه خاطراتی ازاین رشته دارم که یه چن باری تصمیم گرفتم رمانش کنم ـ!به هزاران دلیل پیشرفت در این رشته را متوقف کردم و همه ی فرم ها و سبک ها و شمشیرها و نیزه ها را بوسیدم و به دیوار تکیه شان دادم!بعد که قرار شد نروم گویی بروسلی یا جکی جان با ووشو خداحافظی کرده کارهایی برای برگشتم میکردند حیرت اور!

ینی یه همچین استعدادای بلااستفاده ای دارم من!

خلاصه بعد ازاینکه باشکست در این 3 توانایی مواجه شدم و افسردگی تا پشت در اتاقم هم امده بود، سریع یاد یکی دیگر از توانایی هایم افتادم!

"یاد اوری خاطرات"

ـ ینی چیزایی یادم میمونه که جزء بی ارزش ترین چیزاس چه برسه به مهم هاش ـ

ینی اون یکی استعدادا باید پیش این یکی لنگ بندازن...تا این حد!

این یاداوری خاطرات قصه اش طول و دراز است ولی درکنار همممممه ی معایبی که دارد و من را محکم به زمین کوبانده وبارها ضربه فنیم کرده ، یک حسن دارد که ذره ای امید وارم میکند!

به این فکر میکردم که میتوان این استعداد را برای نوه هایم خرج کنم!هی بنشینم و هی نوه هایم بیایندو بگویند: ننه جون!نه ، مامان بزرگ!نه، عزیز جون! نه،بگویند مادر جون فک کنم بهتر باشد!اره.بیایند و بگویند:مادر جون قصه میگی؟و من برایشان قصه های 3 پسر بی تربیت و مرغک چینی و ...نگویم!افسانه نگویم!هی بنشینم و قصه های خودم را بگویم و هی بخندیم و بخندیم و بخندیم!بعد که کمی بزرگتر شدند فقط خاطرات شادی برایشان نگویم.کمی از درد هایم بگویم و قفط ذره ای از غصه هایم!کمی تجربه های رایگان در اختیارشان بگذارم و کمی خاطرات اموزنده!بعد هی گریه کنندو گریه کنندو گریه کنندو من گوشه ی روسریه سفیدم را بالا بیاورم و گوشه ی چشمم را پاک کنم تا نگذارم نوه هایم اشک مادربزرگ خود راببینند!بعد همه ی این ها باعث شود که من غمباد نگیرم !

فایده از این بیشتر؟؟؟

هعییییی........شکر!

[ شنبه یازدهم آبان 1392 ] [ 20:42 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
*به جای شمع ها اشک را فوت میکنم.به امید انکه بسوزد...*

 

روز تولدت باشه و از ته دل نخندی؟روز تولدت باشه و اجازه بدی که به هر دلیل بی دلیلی غصه توی دلت خونه کنه؟روز تولدت باشه وهی به چیزای مسخره و پوچی بخندی که خودتم میدونی به جز حفظ ظاهر داشتن دلیل دیگه ای نداره؟روز تولدت باشه و هی دلت شور بزنه و ناراحتیات جلزولز کنه و نذاره که شادباشی؟هه...مگه من میذارم روز تولدم هم هی ذوق کنی و انگشت شست تو جلوم بگیری و چشمک بزنی؟نرچ!

باید روز تولدت باشد وتو منتظر همان بهترین کادویی باشی که مدت ها انتظارش را کشیدی!همان کادویی که بارها از خداخواستی!من مطمانم تولد امسالم ان کادو را خواهم گرفت.مگه نه؟باید روز تولد باشد و فقط بخندی!نه فقط خنده!باید جوری قهقهه بزنی که گوش فلک را کر کنی و یادت برود چه چیزهایی در دلت ریشه دوانده است!

در همین روزهایی که به روایتی قرار است متولد شوم...

چه قلب هایی که به تپش افتاد

چه نفرت هایی که بالا گرفت

و چه ناراحتی هایی که سرازیر نشد!

اما...

من خوبم!

*تولدم بسیار بسیار مبارک*

پ.ن:ینی واقعا یه سال گذش؟

پ.ن2:هراتفاقی که سال گذشته افتاد حتی بداشم دوس دارم!

پ.ن3:سال گذشته درکنار هممممه ی کارای درستم یه اشتباه خیـــــــــــلی بزرگی رو مرتکب شدم!

پ.ن4: * چه در دل من

            چه در سره تو

            من ازتو رسیدم به باور تو

            تو بودی و من

            به گریه نشستم برابر تو

            به خاطر تو

            به گریه نشستم

            بگو چه کنم!*

[ چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ] [ 11:52 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
اهای نوگل خندان!مرایادو تورا اندر فراموش.....

نمیدونم در استانه ی 18 سالگیم چرا انقد یاد تو و خاطره هامون میفتم!قبلا هم میومدا ولی تازگیا بیشتر شده بعدا هی نیای بهم بگی بی معرفت منو انقد زود یادت رفت!نه...مگه میشه توروفراموش کرد؟واای چقد زود گذشت ..نمیدونم شایدم دیر گذشت!هرچی گذشت سخت گذشت!راسی یه سوال خیلی ذهنم و مشغول کرده.اونموقعی که بابام خبرو گفت و من بدون اینکه اشک بریزم فقط تموم بدنم میلرزیدو خوردم زمین منومیدیدی؟همونموقعی که بابام لیوان اب و سرم خالی کرد؟راستشو بگو اونموقع داشتی بهم میخندیدی نه؟میدونم یاد اونروزی افتادی که پارچ نوشابه رو سرت خالی کردم!یادته بارها و بارها سره اینکه کی میگه شبیه همیم دعوامون شده بود؟هه...یادته میگفتی من اگه شبیه این بودم خودمو از برج میلاد پرت میکردم پایین؟

نمیدونم چه مرگم شده بود.بجای اینکه گریه کنم،به جای اینکه حرف بزنم فقط یخ کرده بودم و دندونام محکم بهم میخورد!همیشه همینجوریم.وقتی که خیلی داغونم همین حالتا بهم دست میده!واقعا چرا گریه نمیکردم؟شاید فک میکردم که از غرورم کم میشه اگه گریه کنم،شایدم نه اوووونقد شجاعت نداشتم که اشک بریزم.اما نه هیچکدومش نبود.هنوز معنای نداشتن و نبودن و درک نکرده بودم.وقتی درک کردم دیگه اشکم بند نمیومد!یادمه همه حواسشون به مامان تو بود و مامانت زیر چشمی حواسش به من!تواونروزا اومد سرمو گذاشت روسینش و گریه میکردو میگف گریه کن دخترم!یادمه مامانم اومد و گلوم و ماساژ داد...نگفت گریه کن چون اون منو از همه بیشتر میشناخت!فقط ماساژ داد.میدونس درد داره...ازکجا میدونست گلوم سنگ شده؟اه...اره یادمه!اما الان چرا گریه میکنم؟همیشه وقت نشناس بودم!همیشه!

دوستات و یادته؟ اگه بدونی اونروز چقد بهت حسرت خوردم!نمیذاشتن که بابیل سرت خاک بریزن...همشون خم شدن و بادستاشون سرت خاک ریختن!اون دوستت بود؟بذا اسمشو یادم بیاد......اها..شاهین!همونی که خیلی باهم صمیمی بودید!همونی که یه بار نشستی و مدل عجیب دوست شدنتون و تعریف کردی؟همونی که باهم از یه دعوای وحشتناک دوست شده بودید و بعدا هم فهمیده بودید که ماماناتون تو دبیرستان دوست صمیمی بودن و رابطتون خانوادگی شده بود؟یادته؟حالش اصلا خوب نبود.انقد مظلومانه گریه میکرد که دلم میخواس محرم و نامحرمی و کنار بذارم و برم دستاشو بگیرم و ارومش کنم!اونموقع رو هم دیدی که ازم جانماز خواست که نماز بخونه و اومدم از تو اتاق بردارم و بهش بدم که بهم گفت:میدونسی چشماتون چقد شبیه همه و رفت؟یادته تا یه ساعت سره جام خشک شده بودم و از اتاق بیرون نمیومدم؟یادته در کمدتو بازکردم که  دیدم توی کمدت یه کاغذ چسبوندی که روش نوشته بود:روپیشونیم نوشتن جوون میمیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟یادته بی اختیار "م.ر" رو صداکردم و وقتی دید با کف دست محکم زد روپیشونیش و سریع کاغذو کند و گف به کسی نگی این برگه رو ها؟

راسی به دخترخالت چی؟به اونم سرمیزنی؟بمیرم برات ارزو!اون حاش ازهمه ی همه ی همه بدتر بود!به جرئت میتونم بگم حتی از مامان و بابات هم!تا روز اخری که اونجا بودم حتی سربالانمیگرفت که توچشمای بابات نگاه کنه!یادته که؟عذاب وجدان داشت دیوونش میکرد!من نمیفهمم توی لجباز که به حرف هیچ احدالناسی گوش نمیدی،همون یه شب باید مهربون میشدی و به حرف اون طفل معصوم گوش میکردی؟مگه بابات نگفت از دانشگات تا تهران نرو وسره راه پیاده شو؟پس چرا به حرف ارزوگوش کردی و قصدت این بود که تاتهران بیای ولی توهمون کرج متوقف شدی؟میدونی که تا 40 روز با هیــــــــچکی حرف نزد؟اصن میدیدیش که سره خاک رفت و تکیه داد به درخت و فقط زوم شده بود رو عکست؟انگار ازتوام خجالت میکشید!یادته رفتم دستاشو گرفتم و گفتم:ارزو جونم گریه کن و بهم گفت خودت چرا گریه نمیکنی؟منم گفتم باشه اصن بیا باهم گریه کنیم...یادته که؟اما فقط من گریه کردم!چقد اون چن روز باهم حرف زدیم!روز اخرم موقع خدافظی  دیدم روتختت نشسته ومن رفتم دمه در و بهش گفتم:ماداریم میریم.غصه نخوریا بعد بلند شدو اومد بغلم کردو حرف زدو گریه کرد!بهم گفت اگه بدونی چقد دلم برات تنگ میشه!نه من حس میکردم که اون ازم 10 سال بزرگتره و نه اون حس میکرد که 10 سال ازش کوچیکترم!

اخرین باری که دیدمت چی؟درست یه هفته قبل از اون اتفاق؟از دانشگاه اومده بودی و خلاف روزا ی دیگه اروم نشسته بودی و خیلیم کم حرف بودی!یادته داشتم سیب زمینی سرخ میکردم که اومدی به زور ازم گرفتی و گفتی: اخه میدونی؟نیس ماتوخوابگاهیم باید این چیزارو یاد بگیرم!هه...یادته مامانت اومدو دید که در ماهی تابه رو هم گذاشتی و سیب زمینیارو خراب کردی؟چقد دعوات کرد.منم چقد خندیدم ومیگفتم: اره یاد بگیر!اونروز چقد دلم برات سوخت.بهت گفتم چقد لاغر شدی خرس قهوه ای و تو خلاف هرروز دیگه فقط خندیدی!

یادته همه میگفتن که شیطونیاتونم شبیه همه وحتی خانواده ی مادریمم که تورو چن بار بیشتر ندیده بودن همین عقیده رو داشتن؟بچه سرتق یادته سوم دبیرستان که بودی یه هفته قبل عید بادوستات سره کوچه ی مدرستون نشسته بودیدو وانمود کرده بودید که رفتید ولی مدرسه بسته بوده و به همم گفته بودید که برن خونه هاشون؟واااای یادم میاد بازم خندم میگیره که بابات چه حرصی میخورد و اینارو تعریف میکردو هی میگف از مدرسشون زنگ زدن به من که اقا بیا بچه تو جمع کن!

اهنگ الهه ی نازتو یادته؟هربار که جمع میشدیم برامون میزدی.هنوزم وقتی میشنوم چشمامو میبندم و حس میکنم که تو پشت پیانو نشستی!اهنگ بمون و رگ خواب محسن یگانه رو چی؟یادته برام ریختی و گفتی بزودی مخاطب خاص این اهنگات من میشم و من قیافم و واست یه جوری کردم و گفتم کووووووهه اعتماد بنفسی ینی تو!گفتم من موقع اهنگ گوش کردن به هرکی فک کنم به تو فک نمیکنم عتیقه!راس گفتی!

اخرین عاشورا و تاسوعارو هم یادته؟دیرکرده بودی و گوشیتم جواب نمیدادی و مامانت چقد نگرانت بود!همیشه نگرانت بود!ساعت 4 صبح اومدی و گفتی کار داشتم مادره من.یادته با بچه ها چقد سیریشت شدیم که راستشو بگو کجا بودی و برگشتی روبه من گفتی:توام که تا ته یه چیزیو درنیاری اروم نمیگیری و بعد گفتی که بین خودمون بمونه ها!رفته بودم داشتم کمک میکردم که دیگارو بشورن.بعد گفتی اخه نذر حضرت زهرا داشتم!!!یادش بخیر.چقد روز به روز بزرگتر میشدی و من چقد دیدم نسبت بهت عوض شده بود!یادته گفتم ای کوفتتون بشه شما پسرا و تو هی پرروبازی درمیاوردی که چیزی نشده که اگه میخوای اجر ببری بیا جورابای یه سینه زن و بشور!!!

اما عاشورای سال بعد چهلمت بودو نبودی که بازم نذرتو ادا کنی!همون شب اومدی تو خوابم و گفتی که یه سربند یازهرا ببند سره مزارم.بستم!شبشم هیئت حضرت زهرارو اوردن خونه و چقد حال و هواش خوب بود!هنوزم اون برگه ای که بالای تختت چسبونده بودی هست.همونی که نوشته بود:بی بی فاطمه کمک!!!

پ.ن1: ورنه این دنیا که مادیدیم خندیدن نداشت...

پ.ن2:باید سرکنم با همین جای خالی...حالا تو نبودم بگو درچه حالی!!!

          مدارانکردی با دلواپسیمو ...ندیده گرفتی غم بی کسیمو!

پ.ن3:اگه خاطره هام یادم میارن تورو.لااقل ازتو خاطره هام نرو!!!

پ.ن4:دروغ میگه هرکی میگه خاک سردی میاره!

پ.ن5:شادی روح نازنینش صلوات!

[ یکشنبه هفتم مهر 1392 ] [ 15:59 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
قطره قطره دردهایم دریاشد!بازی بس است...دیگر چیزی نمانده تا اقیانوس شدنش!!!
این روزها چقــــــــدر دلم برای خنده هایم تنگ شده است!

همش هم تقصیر اون عکسی ست که من را یاد خنده هایم انداخت!

روزگار ایــــــــنقدر بر من سخت نگیر!

توکه بارها امتحانم کردی و میدانی که چقدر سخت جانم!

من دلم فقط برای تو میسوزد...

از من شکست میخوری و انوقت نمیتوانی سرت را بالا بگیریا!

یک وقت دیدی اعصابم خورد شدو انوقت دست هایم را گذاشتم بیخ گلویت و تا میتوانستم فشار دادما!

نکند با من خصومت شخصی داری؟؟؟!!!

این بازی ناجوانمردانه است..........بی مروت!

هیکلت را از رویم کنار بکش تا من هم تکانی بخورم!

خبر نداده تنم را به خاک میمالی؟

این دیگر چه نوع بازی ایست؟!

[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 14:38 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
فک کن و بگو!
من:یه لحظه بهم فک کن!اولین چیزی که تو ذهنت راجع به من میاد چیه؟

ــــ :چهره ی احسان علیخانی وقتی تو ماه عسل 90 چشاش پره اشک بود!!!

(ینی تو کف این شباهتم)








[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 18:14 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
*ماشقایق های باران خورده ایم*

ـ:سلام ریحان جونم!خوبی گلم؟اگه بدونی چقـــد دلم برات تنگ شده!

من:سلام ...شما؟

ـ:ریحانه؟؟؟به همین زودی یکی از صمیمی ترین دوستات یادت رفت؟

("صمیمی"...همون لحظه یاد همه ی صمیمی های گذشته ام افتادم ویه خنده ی تلخ رولبام اومد.یاد همه ی بهترین هایی افتادم که برترین شدن ویادهمه ی بهترین هایی افتادم که که بدترین شد)

من:من خیلی چیزا یادم میره...شما؟

ـ: "م.ع" ام ریحانه!میخواستم بهت زنگ بزنم ولی راستشو بخوای جرئت حرف زدن باهات و نداشتم.جرئت نه شنیدن ازت و نداشتم.ریحانه درسته یه چیزایی واسه منوتو عوض شده .درسته کار من از بد کردن گذشت و زندگیتو به گند کشیدم...خودم میفهمم!میدونم شاید این اعترافات وباید خیلی قبل تر بهت میگفتم،شاید اگه اونموقع میفهمیدی که خودم میدونم که باهات چی کردم یکم از غمت کم میشد ولی خب دلیل هایی بود که بهت نگفتم!ولی...احساس من به تو همون احساس قبله.عشق من به تو هنوز همونه.هنوزم تا اسم ریحانه میاد واسه من زنده میشه همه ی اتفاقاتی که گذشت.همه ی خنده هامون و خیلی از گریه هایی که فقط تو میتونسی ارومش کنی.یادته اصن؟

من:اها...تویی؟گفتم که من خیلی چیزا یادم میره ولی هنوز میشناسمت!

ـ:ریحانه میدونم که نباید بهت اس میدادم ولی فقط یه دلیل دارم واسه کارم.راستشو بخوای دیشب یه خوابی دیدم که منو خییییییلییییییی یادتو انداخت.تودلم اشوبی به پاشد!میخوام حلالم کنی...منومیبخشی؟همممه ی بدیامو؟

من:بازم میگم من خیلی چیزا یادم میره و یادم رفته!من تورو خیلی وقته که بخشیدم!بخشیدنم به خاطر ارامش خودم بود...به خودت نگیر!

ـ:ممنونم...خیلی ممنونم!دوسم داشته باش که دوست دارم!

من:مچکر...

پ.ن:اینم از دیروز ما!!!!!!!!!!

پ.ن2:این روح من چن وقته خیییلی فعال شده نمیدونم تو خواب این و اون چ غلطی میکنه!

[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 14:58 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
قدم نو رسیده مبارک!
میگویند هرکس 3 شخصیت داره:

1ـ شخصیتی که نشون میده

2ـ شخصیتی که واقعا داره

3ـشخصیتی که خیال میکنه داره...

 من دراین وبلاگ تمام سعیم این بوده که شخصیت واقعیمو جلوه بدم ولی به دلایلی سانسور شخصیت کردم!اگه خدابخواد و من به نوشتن این وب ادامه بدم بازهم سعی میکنم که تااونجایی که ممکنه شخصیت واقعیم رو نشون بدم ولی هیچ وقت دراین وب(بنا به همون دلایل)تمام شخصیتم رونمیتونم بگم...بنابراین وبلاگی از من که درواقع حریم خصوصی و شخصیه منه منتشر شد.......................تولد وبلاگ نو مبارک!

[ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 ] [ 15:56 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
جشن ستاره های رنگی...

پ.ن:این نقاشی رو دوست عزیز و دوست داشتنیم،مطهره ی خوبم برام کشیده...

ممنونم نازنین!

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 11:3 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
فحشی که نجات بخش بود!
.م. جان منو ببخش!میدونم نگرانم شدی!میدونم نه تنها کار اون روزم بلکه خیـــلی از کارام اشتباه بوده!.م. عزیزم،خب به منم حق بده!البته فراموش نکن که هربار از دلت دراوردم و بهت گفتم که کارم اشتباه بوده.

بذار برات بگم!

اونروز حالم خیلی بد بود.میدونم کارت عادی بود و هرکی جای تو بود حتی خودمم کارتورو میکردم!میدونم انقد زنگ میزدم تا برداری و حتی من مثه تو از واژه های عزیزم و عشقم استفاده نمیکردم. میدونم فقط بهت میگفتم که :«نفهم....کدوم گوری ای؟؟؟؟؟».....ولی خب اعصابم خورد بود دیگه!تو که از 365 روز سال،360 روزشو منو با چهره ی خندون میبینی و هر لحظه باکارام بهم میگی که ریحانه دیوونه ای بخخخخدا،خب سر جمع این 5 روز عنق بودنمم تحمل کن دیگه!

داشتم میگفتم!حالم بد بود و ترجیح دادم یکم توخیابونا قدم بزنم!ترجیح دادم یکم از دسترس خارج باشم!ترجیح دادم یکم نباشم!ترجیح دادم یکم کم باشم تا زیادیتون نشه!ترجیح دادم یکم تو کوچه واسه خودم قدم بزنم!اصن ترجیح دادم واسه خودم بغض کنم و حتی اگه اشکامم اومد جلوشو نگیرم و به این فک نکنم که ممکنه چن نفر منو ببینن(بااینکه اشکام از گلو بالاتر نمیومد)!ترجیح دادم با خودم حرف بزنم وحتی اگه کسی ببینتم و تو دلش بگه که دیوونس!ترجیح دادم فرض کنم یکی هست که  بدون اینکه ادا دراره حرفامو میفهمه،حرفامو بفهمه و من باهاش راحت و بدون ترس حرف بزنم...!

خب .م. جونم میبینی که حق داشتم باهات اونجوری برخورد کنم؟؟؟تو این حال وخیم یه سره پشت هم زنگ میزدی که چی بشه؟؟؟ اما ببخشید که گوشی و برداشتم و بدون اینکه سلام بدم سرت دادوبیداد راه انداختم که :«مگه تو شعور نداری که وقتی به یکی 100 دفعه زنگ میزنی و جواب نمیده،دیگه نباید زنگ بزنی؟تهش اینه که مردم دیگه...نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیگه خسته شدم از دستتون زبون نفهماااااااااااااا!......»و بعد...بوووووووووووووق!ببخشید.ببخشید که سرت خالی کردم!اما گلکم میدونستی بابرخوردی که داشتی چقد امیدوارشدم که هنوزم برای یکی مهمم؟ممنون به خاطر صبوریت!ممنون که حالمو تحمل کردی!میدونی فقط یه برخوردت چقد امیدوارم کرد؟فرض کن یهوپات و بذاری خونه و بعد باکسی که انقدر باهاش بد حرف زدی و هر لحظه منتظر یه عکس العمل بد از طرفش باشی،ببینی تو راه پله نشسته و میدوه میاد طرفت و بدون اینکه چیزی بهت بگه،یدونه محکم با مشت بزنه تو شونت وبهت بگه:«خاک بر سرت که همیشه دیوونه ای!»بعد بخنده و منم لبخند بزنم!بعد صورتتو بگیره تو دستاش و بهت بگه:«هرچه میخواهد دل تنگت بگو»و تو یهو بغض کنی و بگی:«.م. انقــــــــــد سرم درد میاد!تازه دلمم درد میاد.»بعد صداتو مثه بچه ها کنی ودرحالی که گلوت و نشون میدی بگی:«یه سنگم تو اینجام گیر کرده!»بعد بغلت کنه و بگه:«ای گند بزنن به این غرورو لجبازیه تو که دیگه داره حالمو بهم میزنه!اصن دیوونه جون توچرا هیچ وقت گریه نمیکنی؟میمیری؟؟؟اصنم نمیپرسم چته ها...از بس بچه پررویی که هیچ وقت جواب این سوالمو واضح ندادی»بعد چشماتو ببندی که مثلا دیگه حرف نزن،بعد بیاد درگوشت بگه:«دوست دارم وقتی که چشماتو میبندی...»بعد ادامه بده که:«نبینم غم و اشک و تو چشمات ریحان جوووون.بیا انقد اسکل بازی درنیار حاضرشو بریم که همه فک میکنن ازاون موقع مثلا منوتو باهمیم!»

بعد من اونروز تا شب هی بالا بیارم و .م. هی بیاد بگه:«اره واقعا دلت درد میکرد!»بعد چشمک بزنه و هی من بالا بیارم و به این فک کنم که شایدم واقعااااااا دلم درد میکرد!

شایدم!

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 20:53 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
ناامیدی بیش از حد در عین امیدواری مطلق!

خدایا!این بار دیگه استثنائا تقصیر توئه!برای اولین باره که بی تقصیرم!

این بار من شاکیم از تو!

شکایتمو غیر از خودت میتونم پیش کس دیگه ای ببرم؟؟؟

:«بسم الله الرحمن الرحیم.اینجانب ریحانه.ی ازتو شکایت میکنم به دلیل اینکه به من امیدواری دادی!!!

بد میگم؟اخه به پیر به پیغمبر من که اینجوری نبودم...شدم!ینی تو منواینجوری کردی!

بعد ختم بابای اون مرتیکه ی لعنتی رو یادت هست؟همونروزی که حالم اوووونقدر بد بود که نمیدونستم باید روی این زخم که چه عرض کنم ،روی این دمل چرکی چه مرحمی  بذارم!همونروزی که یه ادمای پستی و دیده بودم که مدت ها طول کشیده بود فراموششون کنم!اااااه...بیشتر از این نمیخوام یاداوری کنم!

اره...داشتم میگفتم!درست 2 روز بعد از اون ناراحتیه وحشتناک بود که بهم یه امید غیر قابل وصف دادی!بهم فهموندی که عزیزم زندگی چیزای با ارزش زیادی داره!امیدوار شدم...

اما...

اما نتیجش چی بود؟

میدونم جملم خییییلی گنگه ولی به نظرم حالم و فقط میتونم تو این جمله بگم

که ناامیدی بیش از حد در عین امیدواری مطلق...

خودم میفهممش...توام میفهمی!خدایا تو بودی که منو به این جمله رسوندی..

بیشتر از این عذابم نده!

احیانا(نعوذ بالله) یادت نرفته که؟؟؟خودت بهم معجزه نشون دادی...نه؟»

پ. ن: دقیقا جمله هاییه که به خدا میگم!

[ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ] [ 21:43 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
حال این روزهای من!

نمیدانم چه حکمتی ست که بیشتر ایزاینکه سپاسگذاری کنم غرزدم و نیمه ی خالی لیوان را دیدم!

خدایا ببخش!

ببخش که حتی گاهی فراموش میکنم که چه لطف ها بر من داشته ای و نه از روی قصدو غرض بلکه از روی جوانی شکرت را ندید گرفته ام!

خدای من...ای همه ی هستی من!

نمیخواهم نا شکری کنم و بگویم هر انچه را که شب قدر سال قبل ازتو خواستم به من ندادی!نمیخواهم بگویم همه ی نذرو نیازم پیش تو  بیهوده بود!نمیخواهم حتی یک کلمه جاری سازم که چرا؟!

امسال میخواهم شکرت کنم...میخواهم بگویم که خدایا شکرت که انچه را که پارسال خواستم به من دادی...شکرت که او را به من دادی...!

اما خدایا!من فقط عشقش را نخواسته بودم...عشق دو روزه و سه روزه و غیره اش را هیچ وقت نخواستم!من همه اش را برای همه ی عمر خواستم..........

رسیدگی فرمایید!

*التماس دعــــــــــــــا*

[ دوشنبه هفتم مرداد 1392 ] [ 15:7 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
...
سلام...

اگه قرار بود من با شما نسبتی داشته باشم،شما کدوم گزینه رو ترجیح میدادید؟

1)خواهر

2)دوست

3)همسر

4)فامیل

5)همسایه

6)هم صحبت

7)همکلاسی

8)هم خونه

9)اصلا نسبت نداشته باشیم بهتره

10)گزینه ای غیر از این گزینه ها...

پ.ن:بی جنبه بازی ممنوع!این پست صرفا برای خود شناسی است![لبخند]

[ جمعه بیست و هشتم تیر 1392 ] [ 15:8 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
دیگه خستم از خواهش بی اثر...

هیچ وقت نفهمیدم داستان از چه قراره که هر وقت یه اتفاقایی میاد یادم بره یه کسایی یا یه چیزایی برام یاد اوریش میکنن!کاش فقط یاد اوری میکردن...واسم زندش میکنن!دوباره همون حال و هوا رو برم میداره!

ماه رمضونم یکی از اسباب یاداوریه!اسم ماه رمضون که میاد از اون دل اشوبه های گنده تموم بدنمو میگیره!نمیدونم خوشحالم یا ناراحت...احساساتممم نمیتونم تفکیک کنم!دوباره یادم میاد همه رمضون های سالای قبل و ...یادم میاد که چه چیزایی و از خداخواستم و گرفتم و چه چیزایی و نگرفتم...یادم میاد همه ی نذرایی که واسه بدست اوردن چیزایی که تو دلم بود انجام دادم!یادم میاد هر بار که از خدا تو این ماه چیزیو میخواستم انقـــــــــــدر دست یافتن بهش و نزدیک میدیدم که از خوشحالی میخواستم پر درارم!یادمه که هر بار با چه امیدی ازش میخواستم...

الان که دوباره ماه رمضون رسیده مخلوطی شدم از شک و تردید و امیدو ناامیدی.نمیدونم بازم امیدوارباشم به داشتنش یا پیش خودم بگم پارسال خواستم نشد،دیگه نمیخوام!نمیدونم بازم لحظات افطارو سحر ازش بخوامش یا نه.نمیدونم بازم نذرمو تکرار کنم یا نه.خدایا تو که شاهدی هر بار با چه امیدی میخواستمش.هنوز نذر پارسالم یادت هست؟هنوز اون نذرای عجیب و غریبم و یادت میاد؟یادته با تو قرار گذاشته بودم که اگه داشتم از تشنگی و گشنگی هم میمردم ولی تا روزمو با طرح خواستم باز نکردم افطار نکنم؟یادته دمه افطار هرجایی که بودم از تو خیابون و خونه و ...،اول از همه میرفتم یه جایی که اسمون بالا سرم باشه و بعد خواستمو میگفتم؟خدایا نمیدونم چرا نشد!نمیدونم چرا نمیشه...اخه مگه خودت نگفتی که اگه یه چیزیو میخواید یه بار نگیدو بارها و بارها بخواید؟کم خواستم؟؟؟

مگه خودت نگفتی که با اینکه خدا از رگ گردن بهتون نزدیکتره و میدونه چی تو دلتون میگذره ولی خواسته هاتونو به زبون بیارید؟از این بیشتر؟؟؟

مگه نگفتی ادم روزه دار دمه افطارو سحر هر چی از خدا بخواد بهش میدیم؟

پس چی شد؟؟؟

من که واسه داشتنش همه ی راه هارو امتحان کردم!من که همه رو باهم انجام دادم!

خدایا هنوزم سره شرطی که باهات بستم هستم!یادمه پارسال اول ماه رمضون یه چیزیو با تو طی کردم!یادمه بهت گفتم خدایا من این خواستمو فقط و فقط تا عید فطر میخوام...اگه شد ک شد ولی اگه نشد دیگه ازت نمیخوامش...لابد قسمتم نبوده و به صلاحم نیست!اما هرچی تو ذهنم رژه میرم و میخوام خودمو قانع کنم ولی بازم نمیتونم به خودم بقبولونم که به صلاحم نباشه!سرقولم موندم.بعد عید فطر دیگه نخواستم...خواستم ولی تو دلم...هیچ وقت به زبون نیاوردم...تنها کاری که واسش میکردم این بود که میگفتم خدایا به دلم نگاه کن!

اگه میخوای بهم ندیش،یه جوری بهم بفهمون که اره عزیزم هر چقدرم که به نفعت باشه ولی قسمتت نیست!به همین ماه عزیز اگه اینو بفهمم به زبون که سهله دیگه حتی تو دلمم نمیخوامش!

نمیدونم شاید دست یافتن به خواسته هام خیلی محال باشه ولی بارها حس کردم که چیزایی که محقق شدنش یک درصد امکان پذیر بود،شدنی شد!تو 6 ماه گذشته میدونی به خاطر اینکه هیچ وقت امیدمو از دست ندم و همکار شیطون نشم،چی کردم؟رو درو دیوار اتاقم تو کاغذای با سازای مختلف نوشتم:....در پیشگاه خدای من هیچ ارزویی محال نیست...،حتی روسقف اتاقمم زدم تا موقع خوابم چشمم بهش بیفته!خنده داره؟؟؟

خنده داره که هیچ وقت از زنده ها کمک نخواستم ولی عوضش ناجی من مرده ها بودن؟خیلی مسخرست که از روح پدر بزرگام میخوام که اونا وساطتتمو کنن؟خیلی مضحکه که هر وقت دلم میگیره و ناراحتم،دوست و همدم دوره ی دلتنگیام فقط یکیه و اون روح پسرعمومه؟سینا ممنون ازت...همه توهم زدن که تو نیستی!هستی ...خیلیم خوب هستی!میدونم از اون ب بسم الله حرفام با دقت گوش میدی تا حرفام تموم شه!چون روزایی که باهات حرف میزنم..شبام تا صبح کنارم میمونی....بارها تو خواب هامم باهام گریه کردی و از اون حرفای امیدبخش زدی!مرسی رسم رفاقت ک نه رسم برادری و واسم تموم کردی فهمیدم تنها کسی که شعار نمیداد تویی.ممنون که برادر خوبی بودی برام.......

خیلی مضحکه که منی که حتی پامو سالی یه بارم تو قبرستون نمیذارم،اما هر وقت دلم بگیره انقدر رو نرو خانواده میرم که پاشید بریم سر خاک اقا جون؟بعد از اینکه رسیدیم باید انقدر بغضمو نگه دارم که مامان و بابا بگن ما میریم سره خاک فلانی زود میایم ومن که منتظر بودم این جمله رو بشنوم همینکه میرن،اقاجونمو بغل میکنم و بدون اینکه چیزی بگم اشکام سرازیر میشه!هیچ وقت حرفامو به زبون نمیارم و میدونم که اقاجونم حرفامو از تو دلمم میخونه...:اقاجون من که تورو ندیدم ولی مطمئنم که کمکم میکنی.خدایا تورو به حرمت سیادت پدر بزرگم کمکم کن...اقاجون توام به حرمت همون لباس پیغمبرکه تنت بود پیش جدت یه سفارش مارو بکن!

همه ی اینا خنده داره؟؟

خستم از بس که خواستمو نشدو نخواستم و شد...ادم خیلی مومنی نیستم که بگم به مقام رضا رسیدم و بگم خدایاهر چی تو میگی!اما اگه تو این یک سالم نخواستم و باز اومدم واسه اینه که ورد زبونم یه چیزی بوده و میگفتم *توکلت علی الله*... هنوزم سره حرفم هستم...هرچی تو صلاح بدونی!

نمیخوام از کلمه ی شانس استفاده کنم ولی واسه یه بار دیگه میخوام سرنوشتمو امتحان کنم.........یاعلــــــــــی.................

[ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ] [ 17:19 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
همه چیز خوب است و ملالی نیست جز...بودن من!

وای که چقد بهتون خوش بگذره روزی که من نیستم!

چقد روز خوبی میشه روزی که حس نکنید،یه مزاحمم واسه همه ی کاراتون!

چقد خوب میشه اگه نباشم و تمام حواستون این نباشه که با من جوری رفتار کنید که ناراحت نشم!

چقد روزای خوبیه حتی واسه خودم،چون دیگه کسی نیست که بهم اس ام اس بده :ریحانه چرا انقد تغییر کردی؟

روز خوبیه برام چون دیگه اذیت نمیشم!

حسای ناجور سراغم نمیاد!

متهم نمیشم به خیلی از خصوصیات که فاقد اونهام!

اخ خدا چقد خوبه اون شبی که دیگه دلم نگیره!دیگه به خاطر کارای این و اون غصه نخورم!

چقد خوبه که دیگه دوستام باهام دشمنی نکنن!

اصلا تا بحال دقت کردی که چقد خوشگل میشه دنیا بدون من؟

فرض کن...!وااااای اصن خودمم قند تو دلم اب میشه!

شماها که دیگه باید جشن بگیرید!

روزی که نبودم یه کیک گنده ی شکلاتی سفارش بدید و همه جارم از این بادکنکای سفیدو ابی و صورتی آویزون کنید،البته رنگای دیگم بود اشکال نداره ها!به خودتون زحمت ندید !میترسم به خاطر 2 تا بادکنک کلا بیخیال جشن بشید!اخه بارها مشاهده شده که خواسته هامو نادیده گرفتید!

همه ی اینا به خاطر اینه که به شماها خوش بگذره!

اگه یه وقتی ویه گوشه ای از اون دلتون نگرانم شدید،(فرض محال)شمارو به مقدساتتون هیچ وقت غصم و نخوریدا!همون دورو برام....هواتونم دارم...

اون روزی که نباشم حتما یه روز توی بهاره. اما خرداد نه ها...میدونم امتحان داریدو سخته که بخواید جشن بگیرید!تو عیدم نه،اینم میدونم که تو عید سخته که بخواید همدیگرو پیدا کنیدو دور هم جمع شید!همون اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت خوبه!

پس باید بگم یه روز بهاریه خوبیه روزی که نباشم!

اونوقت دیگه شماها باهام بازی نمیکنید!یادمه کوچیک که بودم،هرکی از دوست و اشنا و فامیل منو میدید سریع میگفت:واااااااای چه عروسک خوشگلی!تازه بعضی وقتا مخلفاتشم اضافه میکردن که:یه دختر کوچولوی تپل با موهای فرو چشمای درشت مشکی،درست مثله عروسکاست!نمیدونم لابد قیافم تغییری نکرده!خب بقیه هم حق دارن دیگه!منو میبینن ،هوسی میشن باهام بازی کنن!

کلا روزای خوبیه اونروزا!اونوقت دیگه نگران غرورم نیستم...

به بعضیا راحت میگم دوسشون دارم و بعضیا راحت تو چشماشون زل میزنم و میگم که چقد ازشون متنفرم!دیگه کسی نیست که بخواد غرورمو له کنه.کسی نیست که غرورمو بذاره زیر پاهاش و پابرهنه بپره روش و انقـــــــد این کارو تکرار کنه که تحمل غرورم تموم شه زمین و اسمون و بهم ببافه که: ریحانــــــــه...خیــــــــلی نامردی...مگه نباید ازم محافظت میکردی؟؟؟نتیجه ی همه ی محافظت کردن من از تو این بود؟؟؟!!!

غرورکم ببخش دیگه!بازم بزرگی کن و این بارم نادیده بگیر...غرور جان بخشیدی؟

تازه اون روزا فواید دیگه ای هم داره!شماها یه سره تو دلتون نمیگید: ااااااااه باز باید به این جواب پس بدیم!اما بدون اینکه توجه کنید که «این» به درخت میگن نه انسان!اما دیگه خداااییش قیافم شبیه درخت نیست!!!

یه سوال دارم ازتون؟شماها هر وقت بامن حرف میزنید،از چه عینکی استفاده میکنید؟؟؟یا شایدم لنز دارید؟خیــــلی قوی عمل میکنه...کلا کاری میکنه که منو وارونه میبینید!اصن یه وضعی!!!فک کنم بعضی وقتام از این عینکای ضد احساسیت میزنید...کلا احساساتمو نمیبینید...نه؟؟؟

اخ خدا شکرت دیگه مجبور نیستم دلیل بیارم که بابا به خدا عوض نشدم،همون ریحانه ی قبلم!دروغ نگما یه کوچولو عوض شدم ولی برای ادمای عوضی!نه برای تو و تو و تو...

روزه خوبی میشه روزی که مجبور نباشم،افرادی رو قانع کنم که فلان کار و فلان حرفت غیر منطقیه!شنیدید میگن ک ادم خواب و میشه بیدار کرد ولی ادمی که خودش و بخواب زده نمیشه؟دقیقاااا اینجا مصداق پیدا میکنه!

...........

پس به امید روزی که نباشم  تا زندگی ها راحت تر ادامه پیدا کنه.......دوستارتان...ریحانه!

این داستان ادامه دارد.....

پ. ن: به خودتون نگیرید مخاطب خاص نداره!


[ جمعه سی و یکم خرداد 1392 ] [ 18:4 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
قابل توجه تمامی(او) ها محترم...

در زندگی هر کس «او» هایی وجود دارد،در زندگی من هم هستند«او» هایی بسیار تاثیرگزار!

بعضی از «او» ها مرا به عرش رسانده اند و بعضی به فرش!بعضی دلم را شکسته اند و بعضی دلم را ترمیم!بعضی بدون اینکه تکه های شکسته ی قلبم را ببینند ،با بی محلی تمام از رویش رد شدند و بعضی تمام سعیشان جمع کردن انها بود!بعضی جایی که بودم ندیدن من که هیچ حسم هم نکردند و بعضی با اینکه ندیدند مرا پی به بودنم بردند!برای بعضی حکم سرگرمی داشتم و برای بعضی حکم قمار را!

اره...سرم شرط بندی کنید!این بهترین راهه!سره احساساتم،سره دل پاکم،سره همه ی دوست داشتنهام!

«او» های عزیز من انسانم!نه حیوانم و نه فرشته...فقط و فقط انسان!نه کمتر نه بیشتر!

«او» های محترم به کارتان با استقامت ادامه دهید!...من رفتنی ام...!

اما...بترسید از آه مظلومی که فریاد رسی جز خدا ندارد!

[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 ] [ 14:41 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
چیزی به وصال نمانده!

اهنگ که گوش میدم،بغض میکنم اما نمیدونم برای چی!تنهایی رو دوست دارم و فکر کردن به کسی رو، ولی اصلا نمیدونم اون کسی که بهش فکر میکنم کیه!عاشق قدم زدن توبارونم ولی نمیدونم فرد خیالی ای کنارم هست یا نه!توجمعم  و دلم یکی به جز اینهمه ادم و میخواد ولی بازم نمیدونم که کی؟!از اس ام اس های عاشقونه دلم میگیره ولی اخه منو چه به این حرفا!فیلم های عشقی رو دوست دارم و صحنه هاو حرفهای احساسی رو صدبار عقب جلو میکنم ولی اخه چرا من باید عاشق این صحنه ها باشم؟!

ای کاش تو زندگیم ،یک فردی ک اصلا نمیدونم چیه و کیه وجود نداشت!

کاش حداقل کسی بود که نفس میکشید!

اصلا کاش که چهره داشت!

یا حداقل صدا!

کاش خدا احساسات بیرونی به من میبخشید نه درونی...!

کاش اصلا نمیفهدم احساس چیه  یا لااقل در ابراز ان مهارت داشتم!

کاش اطرافیانم بازیگر نبودند!

کاش ادم هارا دوست نداشتم!

کاش وانمود نمیکردم که از عالم و ادم بدم می اید!

کاش هیچکس برایم اس ام اس عاشقونه نمیداد!

کاش خدا فرقی بین انسان و حیوان نمیگذاشت و به این ادم عقل رو نمیداد!

کاش ادما فکر نمیکردن!

کاش از عقل و فکرشون برای نقشه کشیدن و توطئه استفاده نمیکردن!

کاش ساعت ها به فکر نابود کردنم نبودند!

کاش به این نتیجه نمیرسیدن که من حتی با یک اس ام اس نابود میشم!

کاش هیچوقت نمیفهمیدن که من اس ام اس هاشون و بایگانی میکنم!

کاش نمیدونستن که برای تک تک حرفاشون ساعت ها و ساعت ها فکر میکنم و تجزیه و تحلیل!

کاش خیلی برنامه ریزی کننده نبودند!

...

کاش میشد 2 تا پر داشتم...

میدونم که نزدیکه!

خدایا میدهی دیگر؟

قرارمان که یادت نرفته؟

خیلی وقت است که دلم میخواهد پر بکشد..........

[ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 16:2 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
اندر بازار دل......

بعضی وقتها هوس میکنم که به بازار دل بروم و همه ی اجناس بنجل را اتش بزنم!

انوقت از میان ان بازار اشفته و میان انهمه جنس بنجل ،یک جنس با کیفیت و اصل پیدا کنم!انوقت دیگر برایم مهم نیست که قیمتش چقدر باشد!چونه زدن هم برای خریدش لازم نیست...

فقط پیدا شود...

فقط باشد...

دیگر هیچ چیز مهم نیست...

هیچ چیز!

برای بدست اوردنش همه کار میکنم !اگر لازم باشد به اب و اتش هم میزنم و حتی بیشتر از ارزشش می پردازم!

خسته شدم از اینهمه جنس بی ارزش و مزخرف...

دلم جنس اصل میخواهد!...........

[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:31 ] [ ریحانه.ی ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه